X
تبلیغات
نســـــیـــــم نـــــینـــــوا

نســـــیـــــم نـــــینـــــوا
لینک دوستان
روز اربعین با خانمهای کاروان داخل حسینیه نظاره گر یکدیگر بودیم...

فکرش هم سخت است... روز اربعین کربلا باشی ولی نتوانی به حرم بروی...

حرم مملو از آقایان... وخانمها نمی توانستند به زیارت بروند!!!

 از کربلا باز گشتم اما حسرت زده و مایوس ...

که چرا در آن روز که سالها انتظارش را می کشیدم که در حرم بگذرانم بی نصیب ماندم....

هر روز درد دل را برای مادرم بازگو می کردم.

یک شب مادرم در عالم رویا دید که به او می گویند: بگویید نگران نباشد، یک زیارت حضرت ام البنین سلام الله بخواند و بعد هم زیارت عاشورا! مانند کربلاست!

امشب که وفات مادر سقای ادب است باهم زمزمه می کنیم زیارت نامه اش را:


بسم الله الرحمن الرحیم

اشهد ان لا اله الّا الله وحده لا شریک له و اشهد انّ محمدا عبدُه و رسولُه .
السلام علیکَ یا رسول الله . السلام علیکَ یا امیر المومنین .
السلام علیکِ یا فاطمةَ الزهراء. السلام علی الحسن و الحسین سیدی شبابَ اهلِ الجنةالسلام علیکِ یا زوجة وصی رسول الله

السلام علیکِ یا عزیزة الزهراء
السلام علیکِ یا اُمَّ البُدور السَّواطع یا فاطمة بنت حِزام الکِلابیه المُکَنّاة باُمِّ البنین و رحمت الله و برکاته.
اُشهِد الله و رسولَه  اَنَّکِ جاهدتِ  فی سبیل الله اذ ضحیّتِ باولادک دون الحسین ابنِ بنتِ رسولِ الله
و عبدتِ اللهَ مُخلَصَةً له الدین بِوِلائک للائمة المعصومین
و صبرتِ علی تلک الرزیة و احتسبتِ ذلک عند الله رب العالمین.
وآزرتِ الامام علی بن ابیطالب علیه السلام فی المِحَنِ و الشَدائِد و المصائِبِ و کنتِ فی قُمّة الطاعة و الوفاء و انَّکِ اَحسَنتِ الکفالةَ و ادّیتِ الامانةَ الکبری فی حفظِ ودیعتی الزهراء البتول علیها السلام، السّبطین الحسن و الحسین
وبالغتِ و آثرتِ و رعیتِ حُجَجَ الله المیامین و سعیتِ فی خدمةِ ابناءِ رسول رب العالمین عارفةً بحقّهم ، موقنةً بِصِدقِهم ، مُشفِقَةً علیهم ، موثرةً هواهُم و حبُّهم علی اولادِکِ السُّعداء ، فسلام الله علیکِ کُلَّما دَجَن اللَّیل و اضاءَ النّهار . فَصِرتِ قُدوَةً للمومنات الصالحات لانَّکِ کریمةُ الخلائق ، تقیّةٌ زکیةٌ فرضی الله عنکِ ارضاکِ و جَعَلَ الجنةَ منزلکِ و ماوآکِ .
و لقد اعطاکِ من الکِراماتِ الباهراتِ حتّی اَصبَحتِ بطاعتکِ لِسَیِّدِ الاوصیاءِ و بِحُبِّکِ لِسَیِّدةِ النساء الزهراء علیها السلام و فدائِکِ باولادکِ الاَربَعةِ لِسَیِّدِ الشُّهداء علیه السلام ، بابا لِلحِوائج .
فاِنَّ لکِ عند الله شاناً و جاهاً محموداً و السلام علی اولادکِ الشُّهداء العباس علیه السلام قمر بنی هاشم بابَ الحوائج و عبدالله و عثمان و جعفر الذین اِستَشهَدوا فی نُصرَةِ الحسین علیه السلام بکربلاء .
فجزاکِ الله و اجزاهُم اَفضَلَ الجزاءِ فی جنّات النّعیم .
اللهم صل علی محمد و آل محمد عَدَدَ الخلائق التی حَصرُها لا یُحتَسَب او یَعُدُّ و تَقَبَّل مِنَّا یا کریم

ترجمه :

به نام خداوند بخشنده مهربان

شهادت می دهم که پروردگاری جز خدای یکتا وجود ندارد و احدی شریک و همتای او نیست و گواهی می دهم که محمد بنده و فرستاده اوست .
درورد بر تو ای فرستاده خدا ، درورد بر تو ای پیشوای ایمانیان
درود بر تو ای فاطمه زهرا ، پیشوا و سرور زنان در هر دو جهان
درود بر حسن و حسین ، دو سرور جوانان اهل بهشت
درود برتو ای همسر جانشین فرستاده خدا
درود بر تو ای کسی که عزیز حضرت زهرا بودی
سلام بر تو ای مادر ماههای درخشان ، ای فاطمه دختر حزام بن خالد از قبیله بنی کلاب  که لقب داده شدی ( از طرف حضرت علی ) به ام البنین ( مادر پسران ) و رحمت و برکات خدا بر تو باد.خدا و پیامبرش را گواه می گیرم که همانا تو با اهدای فرزندانت و قربانی‏کردن آن‏ها در راه آرمان‏های حسین علیه‏السلام جهاد نمودی؛ و بندگی خدا را با تحت ولایت قرار گرفتن امامان معصوم با خلوص کامل به جا آوردی و بر آن مصیبت جانکاه و عظیم ( که برای فرزندانت اتفاق افتاد )صبر نمودی چرا که آنرا در پیشگاه حضرت حق می دانستی  و همواره در سختی ها و شدائد ، امام علی بن ابی طالب را یاری می کردی و همواره در نهایت اطاعت و وفاء نسبت به این خاندان بودی .
وهمانا تو به خوبی کفالت و خدمتگزاری در خانه ی علی را عهده دار شدی و با حفظ و نگهداری دو یادگار زهرای اطهر – امام حسن و امام حسین – امانت بسیار بزرگ خدا را ادا کردی و حجت های خدا را برگزیده و و در راه به ثمر نشستن اهداف آنها تلاش نمودی .
و در خدمتگزاری به فرزندان رسول خدا سعی و تلاش نمودی در حالیکه نسبت به ایشان معرفت کامل داشته و به صدق گفتارشان یقین داشتی و در نهایت مهربانی و دلسوزی نسبت به ایشان بودی و برگزیدی هواخواهی ایشان را .
و فرزندان رسول خدا را بیشتر از فرزندان سعادتمند خودت دوست می داشتی و محبت نسبت به ایشان را در محبت نسبت به اولاد خودت ، ترجیح می دادی .
پس درود خدا در هر لحظه از شبانه روز بر تو باد .
پس ( با اوصاف فوق ) پیشوا و الگوی زنان مومن و نیکوکار گردیدی
چرا که تو دارای اخلاقی بسیار پسندیده و کریمانه بودی که بسیار متقی و پاکیزه بودی.
پس خداوند از تو راضی باد  و تو را نیز راضی نمایدو رضوان خود را منزل و ماوی تو قرار دهد .
همانا که خداوند  بواسطه اطاعت تو از امیرمومنان و همچنین محبت و عشق تو به فاطمه زهرا و نیز فداکردن چهار فرزندت در رکاب اباعلبدالله الحسین ؛ به تو کراماتی باهره و عظیم عنایت نمود .
پس تو در درگاه الهی جایگاهی بس پسندیده و عظیم خواهی داشت .
و درود خدا بر فرزندان شهیدتعباس همو که ماه بنی هاشمیان و باب الحوائج است
و عبدالله دیگر فرزندت و نیز عثمان و جعفر
همان کسانیکه در راه یاری امام حسین علیه السلام در کربلا به شهادت رسیدند.
پس خداوند به تو و چهار پسرت بهترین پاداش ها را در جنات نعیم عطا فرماید.
بار پروردگارا ! بر محمد و آل  محمد به تعداد موجوداتی که خلق نموده ای و تعداد آنان به شمارش نمی آید ؛ درورد و صلوات فرست و از ما قبول بفرما ای خدای کریم



[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 0:52 ] [ روسیاه ]

29/آذر/92

روز دوم پیاده روی شروع شد...بسم الله گفتیم و  راه افتادیم...هوا شدید سرد بود. هرکس در حد توانش برای زوار نذری آماده کرده بود... فردی با آتشی که برای گرم کردن زائران روشن کرده بود خود را در این حماسه ی عظیم سهیم کرده بود... چقدر لذت بخش بود گرمای آن آتش ...خلوص نیت را به عینه در این مسیر می بینی...

احترام، محبت، مهربانی،ایثار ، وفاداری و از خودگذشتگی و.... همه را در این راه یاد گرفتم و کاش هیچ وقت فراموش نکنم...

برای نماز رسیدیم ستون 90 وضو گرفتیم رفتیم داخل موکب گرم گرم بود.  برامون صبحانه اوردن. از اول سفر پنیر نخورده بودیم.آمنه شدید هوس پنیر کرده بود یهو دیدیم دست فاطمه پنیره! واقعا مثل بهشت بود هرچی هوس می کردیم بهش می رسیدیم... اگه دست خودم بود 1 ساعتی اونجا می خوابیدم چون شدید خوابم میومد ولی از ترس آمنه و طیبه مگه می شد چشممامو روهم بذارم؟؟ :(((

بعد از صرف صبحانه از موکب زدیم بیرون. تصمیم گرفتیم هم  برای اینکه حواسمون به پذیرایی ها پرت نشه وهم برای اینکه از سرعت تند تر بشه از لاین سمت چپ بریم.اتفاقا خلوت تر هم بود. تو راه دعای عهد یه صفای دیگه ای میداد... و مداحی ها  اونم مداحی های جواد مقدم که سرعتمونو تند می کرد... چیزی که دلم می طلبید زیارت ناحیه مقدسه بود که طیبه شروع کرد به خوندن ناحیه و ما زمزمه... زیبا بود ...هرچی بگم کم گفتم و واقعا زبانم قاصر است...حدیث زیبایی بین راه شدید توجهمون رو جلب کرد حدیث زیبایی حضرت مهدی عجل ا... تعالی فرجه الشریف یا درواقع گلایه حضرت از شیعیان بود که مفهومش این بود: حضرت می فرمایند شیعیان تحت قبه امام حسین علیه السلام برای مشکلات خود دعا می کنند اما برای فرج دعا نمی کنند...

یه جورایی تلنگر بود برامون...که تو راه بیشتر حواسمون رو جمع کنیم و بیشتر به یاد آقا باشیم. وذکرمون شد: اللهم عجل لولیک الفرج...

 تاولهای پا شروع شد مجبور شدیم بریم همون لاین سمت راست تااز مراکز درمانی و هلل احمر که تو مسیر زیاد بود،  پماد و باند بگیریم... همه چی صلواتی بود...

چشمم افتاد به دختر بچه کوچولویی که با عطر به استقبال زوار آمده بود...

http://tarhib.persiangig.com/image/%D8%A22.jpg


جلوتر صحنه ای زیبا... چند تا خانم برای زوار نان داغ می پختن...


http://tarhib.persiangig.com/image/%D8%A24.jpg

یه دفعه یاد خونه ی بابا بزرگ مرحومم تو بشرویه افتادم...  بابا حاجی مهربون... خدا رحمتش کنه...

ظهر شد برای نماز رفتیم موکب اولاد علی خیلی تمیز و شیک بود. نماز خوندیم و بعد سفره بزرگ پهن کردن و باز پذیرایی ها شروع شد!

غذای جالبی بود برنج و گوشت و نخود فرنگی و کشمش! کنارش هم ماست کاله!!!!!

آمنه آب جوش می خواست حالا بیا به اینا بفهمون آب جوش می خوایم! کلی اشاره و کلنجار با لغات:

ماء لابارد

ماء داغ داغ

ماء جوش

ولی  متوجه نمی شدند ... آخر آمنه گفت:باباجان  مااااااااااااااااااااااااااء  قل قل قل قل قل... 

1 ساعتی اونجا خوابیدیم . بعد دوباره راه افتادیم.

صحنه های قشنگ و عجیبی می دیدیم:  گوسفندی که صاحبش آن را پیاده می برد تا قربانی اش کند.

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7.jpg


یا شتر و گوسفندانی که بین را به کرات دیده می شد...تا برای زائران امام حسین قربانی کنند و با گوشت تازه از آنها پذیرایی کنند

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2.jpg


http://tarhib.persiangig.com/Photo-1446.jpg


چشمم به بنر زیبای شهید حسن شحاته افتاد....همان دانشمند شیعه...شهید نیمه شعبان...شهیدی در رکاب حضرت صاحب الزمان...

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%D9%91%D8%A7%D8%A7.jpg


خیلی اتفاقی دستم رفت روی  زیارت عاشورایی که سال 88 سر مزار شهید حافظی تو گوشیم  ضبط کرده بودم ... اونجا "من" من نبودم برای همه کار و همه ذکر ها و ... انگار کسی تو را می کشاند به سمت کاری و ذکری...

  زیباترین ذکر پیاده روی اربعین ... ذکر امان از دل زینب!!!!!

با این ذکر آرووو می شدیم... تما خستگی مان از بین می رفت...  درد پا معنا نداشت با این ذکر.... تاولها سوزشهای پا فراموش می شد... این سختی ها کجا؟ سختی های ام المصائب کجا؟

                          آنچه در راه طلب خسته نگردد هرگز 

   
                                              پای پر آبله و بادیه پیمای من است


یاد حرف اهل دلی افتادم: می گفت می دونید چرا تربت حسین شفاست؟؟؟چون وقتی بیماریم و کاممان رابا تربت تبرک می کنیم، تربت با خونمان  مخلوط می شود و می گوید:
 تو درد کشیده ای یا من؟
آن وقت است که درد را فراموش می کنیم!
چه دردو مصیبتی بالاتر از مصیبت حسین؟

اذان شد . رفتیم یه موکب برای نماز مغرب و عشا. از موکب که اومدیم بیرون یه آقایی نشسته بود و یک تلفن جلوش.بهمون گفت تلفن مجانی! اول باورمون نمی شد! دوباره گفت مجانی مجانی! تماس هر جای جهان مجانی! 4 تایی مثل کسایی که تو عمرشون تلفن ندیدن افتادیم به جون تلفن! ولی هرچی خونه رو می گرفتم کسی گوشیر و برنمی داشت.و فقط پیغام گذاشتم که ما 50 کیلومتری کربلا هستیم. بعد موبایل آسیه رو گرفتم. و این بار موفق شدم.

http://tarhib.persiangig.com/image/%D8%A23.jpg


چندتا از بچه های کاروان تماس گرفتن و گفتن موکب امام حسن مجتبی جا گرفتیم... و شب رو مهمان امام حسن مجتبی بودیم.

داخل موکب رفتیم باز هم جای سرد خصوصا برای ما که جلوی درب بیرون بودیم... مملو از بچه های عرب! اسم همشونو پرسیدم .اما من تا گفتم اسمم اکرم هست باز همه زدن زیر خنده  در حدی که می رفتن به مادراشون می گفتن و به من اشاره می کردن و می خندیدن! بچه های خودمون هم که بدتر از اون موقع به بعد تصمیمم دیگه عوض شد  گفتم تو این کشور دیگه کسی حق نداره منو اکرم صدا کنه و از حالا به بعد اسمم زینب هست!

اما بچه های کاروان از رو نرفتن و از اون موقع به بعد من رو اکرمه!!! صدا می کنن. عاملش همین وروجک های شیطونه

http://tarhib.persiangig.com/image/%D8%A25.jpg

به ظاهر این  وروجک ها نگاه نکنین اشک منو دراوردن...  نمی دونم انرژی شون از کجا تامین شده بود


ادامه دارد...

ادامه در پست بعدی

پ.ن1: ثبت ام پیاده روی نجف تا کربلا ی نیمه شعبان شروع شده! ولی کی جرات داره تو خونه عنوان کنه؟!

پ.ن2: این روزا سالگرد شهدای مسجد ارکه... خوشا به سعادتشون که در خیمه ی غم امام حسین(ع) به عشق ارباب سوختند...  برادران مجابی نیز از عشاقی بودند که در اون شب به ارباب لبیک گفتند.برای آشنایی کلیلک کنید.

پ.ن3: تجمع هیت های مذهبی در اعتراض به فیلم رستاخیز 26بهمن 92 از نماز مغرب در مسجد ارک برگزارمی شود.اطلاعات بیشتر

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 18:45 ] [ روسیاه ]

28/آذر/92

اگه شرایط جور بود تک و تنها می رفتم... حس قشنگی داره خودت باشی و امام حسین... اما خب نمی شد...

من و آمنه ، محبوبه ، حمیده سادات و خواهر شهید کریمی، خانم همت(که شهید همت صداش می کردیم) و فاطمه1 باهم تو یه گروه بودیم.اوایل راه بود که پرستو رو اتفاقی دیدیم.. انفرادی با همسرشون اومده بود.می گفت شب تو نجف دنبال جا بودن گیر نمیومده آخر مدیر یکی از هتل ها شب مهمونشون کرده و کلی پذیرایی... آدم مبهوت این همه ارادت به امام حسین می مونه... 

یکی تند می رفت یکی آروم.متفرق شدیم و سر ستون هاقرار می ذاشتیم...

استرس تمام وجودم رو گرفته بود...یعنی می تونم ادامه بدم؟؟؟ نکنه نشه... نکنه نتونم و از پسش برنیام... ازشون می خوام فقط شرمنده ام نکنن...

ولی هر بار که این فکرا به ذهنم خطور می کرد انگار خدا امثال این افراد با شرایط خاص رو می ذاشت جلوم...

زیبایی هایی که تو این راه می بینی تو هیچ راهیی نمی بینی...

به فدای لب عطشان حسین...




آقای ناقدی گفته بودن شب  همه کاروان ستون 220 باشن.به ستون 183 رسیدیم ولی ستون بعدی از 1 شروع شد... و ما فکر کردیم باید از 1 تا 220 بریم.اما وقتی نداشتیم چون باید به محض تاریک شدن هوا پیاده روی رو متوقف می کردیم و می رفتیم داخل موکب(موکب همان هیئت های خودمان است.که فضایی را برای استراحت زوار آماده کرده بودند و پذیرایی و ...)

کم کم غروب شد رسیدیم ستون 50.آقای ناقدی  زنگ زدن و گفتن اشتباه شده همه امشب بیاید ستون 20!!!!

  یعنی باید 30 تا ستون  بر می گشتیم. سختی راه اینجا بود... همون موقع اذان شد.گفتیم قبل اینکه 30 تا ستون رو برگردیم نماز بخونیم و کمی استراحت. من و طیبه مواظب  کوله پشتی و وسایل بچه ها بودیم تا نماز بخونن.بعد که یکی از بچه ها نماز خوند و اومد پیش طیبه من رفتم سمت وضو خونه .تاریک بودو ترسناک... یه لحظه استرس... اما این اضطراب کجا و قلب مضطرب خانم زینب کبری کجا! امان از دل زینب... وارد وضو خونه شدم.چشمم افتاد به یه دختر بچه کوچولو و بامزه عراقی .اومدم باهاش حرف بزنم نه گذاشت نه ورداشت با حالت سوال بهم گفت: اجنبی؟؟؟ 

کلی خندیدم.اما بعد کلی فکرم مشغول شده بود... به یاد اجنبی خواندن اسرای کربلا... یاد 3 ساله امام حسین و...

کلا تو این سفر هر لحظه ای که فکرش رو بکنی  و هر اتفاقی که برامون می افتاد یه درسی بود پر از حکمت  و یه جورایی هشدار وتلنگر ی برای تفکر!

دیگه هوا تاریک شد

سخت بود که 30 تا ستون رو برگردیم...یعنی باید 30 تا ستون از کربلا دور شیم!

همه به سمت کربلا و ما خلاف جهت!

خیلی خسته بودیم.

خلاصه رسیدیم به ستون 30.یه خونه ی دو طبقه.وارد که شدیم 3-4 تا از خانمهای عرب از ما استقبال گرمی کردن. طبقه پایین خانمهای عرب بودن و داشتن شام می خوردن. چون سفره پهن بود دیگه کفش هامو باخودم نیوردم ولی بعد تو راه پله ها نیاز به کفش بود صاحب خونه که متوجه شذه بود سریع رفت دم در و از دور دونه دونه کفشهارو نشونم می داد که کفش هامو برام بیاره!!! داشتم از خجالت آب می شدم... فقط تا چند لحظه غبطه ی اخلاص و تواضعشان  را می خوردم... و حیرت زده از این عشق به امام حسین...

طبقه بالا بچه های کاروان خودمون بودن.

صاحبخونه برا مون گاو! کشته بود و جاتون خالی آبگوشت عربی درست کرده بودن. سفره رو پهن کردن. دیس های خیلی بزرگ. اندازه این سینی بزرگ هایی که تو مسجدامون چایی می دن! فکر کردم هر 3-4نفر باید از یک دیس بخورن اما بعد فهمیدم نفری 1 دیسه!  تا جایی که حتی من و آمنه ی شکمو دوتایی نتونستیم کامل 1 دیس رو بخوریم!  آمنه با دستکش یه بار مصرف غذا می خورد البته ناگفته نماند برا یه دست شستن باید می رفتی خارج از ساختمون  و  هفت خان رستم رو میگذروندی و مهمتر از اون از رو سر و کله ی عربایی که طبقه اول بودن رد می شدی. انگار برا عربا خیلی عجیب بود باتعجب به آمنه نگاه می کردن و بچه های خودمون هم کلی مسخره می کردن. آدم تا این حد پاستوریزه!!! 

بچه هایی که تجربه ی پیاده روی سال گذشته رو داشتن گفتن زود بخوابیم و ساعت 3 نصف شب پیاده روی رو شروع کنیم مسیر خلوت تره و می تونیم تند تر بریم. همه قبول کردیم.

7-8 تا لباس گرم با یه کاپشن پوشیدم و خوابیدم تا از سرمای شدید در امان باشم ولی بازهم اون همه لباس و پتو جواب نداد!!!

ساعت 3بود که بچه ها بیدارم کردن. آماده شدیم برای حرکت. هر کس با گروه خودش.

اما گروه ما سرگردان و به دنبال یک لنگه کفش! بله 1 لنگه کفش آمنه گم شده بود و دردسر ساز! به اعضای گروه گفتیم برن و کفش که پیدا شد میایم.من موندم و آمنه و فاطمه شماره1 و طیبه. اغراق نکرده باشم بیشتر از 20بار پله هارو بالا پایین رفتم بلکه لنگه کفششو پیدا کنم. از طرفی بوی غذای دیشب تو خونه پیچیده بود و حال همگی مون بهم خورده بود. ما خودمونو می کشتیم تا کفشش پیدا شه ولی  خود شخص آمنه که راحت! بیرون ایستاده بود  و می گفت من دیگه نمی تونم داخل بیام و حالم بد می شه بقیه ی راه ر و با دمپایی میام! (البته بعد از کلی معطلی)

خلاصه من و آمنه و فاطمه و طیبه راه افتادیم و آمنه با دمپایی نیکتاش که هی به رخ ما می کشید! و با همون دمپایی کفشهای ما رو به تمسخر می گرفت!

حدود 10 تا ستون که رفتیم  متوجه شدم ساک دستی مون که وسایل مشترک من و آمنه و فاطمه توش بود رو تو موکب جا گذاشتم. با طیبه سر ستون 90 قرار گذاشتیم و با آمنه و فاطمه 10 تا ستون برگشتیم باز هم خلاف جهت! ساک رو برداشتیم و راه افتادیم.

ادامه دارد...

ادامه در پست بعدی

[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 0:26 ] [ روسیاه ]

سفرنامه آسمانی 3/زندگی 3 روزه در بین الحرمین!

سه و نیم روز از زندگیمان در بین الحرمین گذشت...بین الحرمینی از جنس نور که یک سمت آن حرم مولا علی بن ابیطالب و سمت دیگرش حرم ارباب بی کفن... بیابانها یی  از جنس نور بین این دو حریم .... که می شود همان بین الحرمین..آخرین نگاه ما به گنبد علی بن ابیطالب و اولین نگاه به گنبد ارباب بیکفن...

حدودا ساعتای 1 ظهر که پیاده روی به سمت کربلا شروع می شود... وارد جاده می شویم و ملحق می شویم به سیل عظیمی از زوار...

http://tarhib.persiangig.com/Photo-1485.jpg

همه جور آدم... از همه جای جهان... سیاه و سفید! عرب و عجم! زن و مرد، پیر و جوون..

کودک و حتی نوزاد...

چشمم به  کودکی  می افتد که از ماهم تندتر حرکت می کند...

ماشا الله لاحول ولا قوه الا بالله...

http://tarhib.persiangig.com/Photo-1498.jpg


http://tarhib.persiangig.com/%D8%AA%D8%B5%D9%88%D9%8A%D8%B11773.jpg

  پیر مردی عصا به دست...

http://tarhib.persiangig.com/Photo-1440.jpg

کودکی روی ویلچر...


http://tarhib.persiangig.com/%D8%AA%D8%B5%D9%88%D9%8A%D8%B11787.jpg

ومن در آن میان قطره ای در سیل زائران ارباب...

شغل و منصب  دیگر معنا ندارد... همه یکرنگ و با هدفی یکسان... به عشق بزرگترین پادشاه جهان در صراط مستقیم گام بر می دارند... 

عاشقانی در مسیر منتظر زوار هستند...تا پذیرایی کنند...

پذیرایی هایی که ازقبل وصفش رو شنیده بودیم...مهربانی های بیش از حد... تکریم و احترام بی نظیر ... 

و فریاد می زدند: "هلا بیکم یازواری"

هزینه ای که یکسال برای آن تلاش کرده اند و پس ااندازکرده اند،  تا لحظه ی موعد یعنی همان ایام اربعین برای نذری و پذیرایی از زوار آماده شود...

این همه تکریم و احترام و پذیرایی نه به خاطر  ما زوار ... فقط و فقط و فقط به عشق حسین بن علی...( البته این تکریم ها از ایران شروع شده بود.وقتی مادرم برای خرید ماسک داروخانه ی محل رفت و خانم فروشنده داروخانه با همان تیپ و قیافه و وضع حجابش به حرمت زائران امام حسین گفت این ماسک ها باشد از طرف من برای زائرانت و بگویید برای ما دعا کنند)یا زمانی که می خواستیم کفش مناسب برای پیاده روی انتخاب کنیم  فروشنده با ظاهری غلط انداز فکر کنم نزدیک  نصف مبلغ کفش رو از ما نگرفت! یا همان دفتر اسناد رسمی که در پست قبلی اشاره کردم... همه و همه به خاطر ارباب...  به یاد همگی آنها بودیم...

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟؟؟؟

http://tarhib.persiangig.com/%D8%AA%D8%B5%D9%88%D9%8A%D8%B11805.jpg

  ای کاش بودند افرادی که  کاروان اسرا ی کربلا راهم تکریم کنند! ای کاش بودند افرادی که از کاروان و  کودکان ارباب پذیرایی کنند... ای کاش کاروان اسرا را اجنبی نمی خواندند و ... ای کاش به حجاب شان تعرض نمی کردند و معجر از روی صورتشان برنمی داشتند...

باورش سخت بود... من کجا... بیابانهای کربلا کجا...به سمت حریم عشق...

ادامه در پست بعدی

[ شنبه دوازدهم بهمن 1392 ] [ 13:6 ] [ روسیاه ]
صبح 28آماده شدیم برای حرم امیرالمونین.اما باز هم خبری از سرویسها نبود از طرفی آقای ناقدی گفتند الان حرم خیلی شلوغه به جای حرم میریم مسجد سهله و کوفه.و شب برای دعای کمیل می ریم حرم. دلم برای حرم پر می زد در عین حال خوشحال شدم.چون برنامه سهله و کوفه به خاطر معطلی تو مرز ، کنسل شده بود ماشین گیر اومد. رفتیم زیارت میثم تمار علیه الرحمه.بعد مسجد سهله و برای نماز ظهرو عصر مسجد کوفه...

از سهله تا کوفه پیاده رفتیم خوب بود یه جورایی خودمونو آماده کردیم برای پیاده روی نجف تا کربلا.بین راه با خرما و ارده هایی که توی ظرف های بزرگ برای زوار گذاشته بودند قوت می گرفتیم.و صدای مداحی های عربی که البته صدای دوپس دوپسش بیشتر یاداور آهنگ هایی بود  که این جوونا تو ماشینشون می ذارنو یاهاش سرعت می گیرنو..

بی خیال استغفرالله!

سهله خیلی شلوغ بود.  اعمال رو انجام دادیم...مقام انبیا حضرت نوح ،حضرت ابراهیم و امام سجاد،حضرت مهدی ...هرکدوم اعمال و نماز خاص خودشو داشت. دل کندن از سهله وبیرون اومدنش  سخت بود...

دوباره پیاده از سهله تا مسجد کوفه.اعمال مسجد رو انجام دادیم اما  وقت نشد زیارت امیرالمومنین در مسجد کوفه رو بخونیم که  حسرتش مونده تو دلم....

رسیدیم حسینیه. آمنه گفت اول ساکها رو اماده کنیم و بعد بریم حرم.  (چون باید شب ساکهارو تحویل می دادیم و فقط کوله پشتی  و وسایل ضروری  3 روز پیاده روی پیش خودمون می موند) 

شب من و آمنه و فاطمه رفتیم بیرون حسینیه که الحمدالله سرویس آماده بود. میدون امام موسی صدر  باید پیاده می شدیم .چون باقی مسیر بسته بود باید پیاده میرفتیم. چه صفایی داشت اون لحظه...

وارد تفتیش و بازجویی حرم شدیم.آمنه شروع کرد به صلوات دادن... برخامنه ای رهبر خوبان صلوات... و جمعیت عظیمی صلوات می فرستادن... یا گاهی به سبک  و لهجه ی عرب هامی گفت : "صلو علی محمد صلوات بر محمد" (درصورت توان این قسمت با لهجه ی غلیظ عربی خوانده شود  )

 دیگه شیطنت های آمنه گل کردو یهو بلند گفت: سلامتی آمنه صلوات! عربای بیچاره هم انگار خوششون اومده یود هر صلواتو بلند تر از صلوات قبل!

وارد صحن حرم امیر عشق حضرت علی بن ابیطالب شدیم. مکانی که حضور ملائک را در آنجا حس می کردی... حس عجیبی دارد... احساس می کنی اصالتت آنجاست...زیارت مهربانترین پدر دنیا...احساس می کنی از تمام تعلقات و دغدغه های دنیوی آزاد شدی...حس زیبایی ست...وارد حرم شدم باذکر زیبای السلام علیک یا علی بن ابیطالب دل را به حریمش گره زدم و....حسی عجیب وزیبا.... دیگر توان وصف آن حس و حال را ندارم... به آغوش کشیدن ضریح امیرالمومنین و حضرت آدم و حضرت نوح علی نبیه و آله و علیه السلام... تمام لذت های  دنیا یک طرف لذت زیارت امیرالمومنین یک طرف دیگر....باید خودت اونجا باشی تا درک کنی چه می گویم... 

بعد تو اون شلوغی دنبال جا برای نماز و زیارت نامه بودم.باید سریع میخوندم و از حرم بیرون میرفتم چون گویا آیت الله سیستانی گفته بودن تو این ایام که عتبات شلوغ هست درست نیست بیش از حد داخل حرم موند.و باید فضارو برای افراد دیگه مهیا کنیم.

بعد از زیارت رفتم تو صحن و به سمت ایوان نجف...


برگوهر سینه ام صدف را عشق است

تکیه به امیر لوکشف را عشق است

در بین نقاط دیدنی دنیا

گلدسته و ایوان نجف را عشق است

بعد داخل صحن، که با بچه ها قرار گذاشته بودیم ،منتظر نشستم.کنارم دوتا کوچولوی عرب بودن.اسم یکی اسماء اسم یکی علی.خیلی با مزه بودن با مادرشون دست و پا شکسته عربی صحبت کردم.اسممو پرسید: تا گفتم اکرم باتعجب نگاهی کردو به اطرافیانش هم گفت و اوناهم متعجب به من نگاه کردن...بعد چند دقیقه تازه متوجه شدم ماجرا از چه قراره. اکرم تو کشورهای عربی اسم مذکرنه مونث! و من کمی تا قسمتی دپرس 

بگذریم...

فاطمه و آمنه اومدن.فاطمه(2) (با لهجه ی شیرین آذری) گفت: شنیدم شبهای جمعه امام زمان عج از باب القبله کربلا وارد حرم می شن.شاید درباره حرم امیرالمومنین هم صدق کنه.رفتیم دم باب القبله...چند دقیقه ای اونجا نشستیم... لحظات زیبایی بود...زوار فوج فوج وارد حرم می شدن. و یکسری بین اون شلوغی سینه خیز آن هم از روی پله وارد حرم می شدند....نمی دانم شاید می خواستند پایشان را روی قدوم مبارک حضرت صاحب عجل الله نگذارند....

 تا ساعت 2 شب حرم بودیم بدجوری خوابمون گرفته بود . بیرون اومدن از حرم سخت بود...ولی باید می رفتیم که برای پیاده روی مشکلی پیش نیاد.از طرفی حسینیه دور بود و ماتنها می ترسیدیم بریم . بیرون حرم دیدیم چند نفر دارن ایرانی صحبت می کنن و خیلی خیلی اتفاقی  سوال کردیم  شما برای عهد آدینه هستید؟ بله روکه شنیدیم انگار دنیارو به ما دادن می دونستم لطف و کرم امیرالمومنین بیشتر از این حرفاست .ودنبال اونا راه افتادیم و رسیدیم به حسینیه. جا نبود! چاره ای نداشتیم جز اینکه بریم داخل و به زور خودمونو وسطا جا کنیم.

صبح روز 29جمعه صبح با شور و هیجان خاصی آماده شدیم برای پیاده روی.که خبر رسید وداع با امیرالمومنین هم توی برنامه هست.خیلی خوشحال شدیم.بیرون حسینیه آقای ناقدی مارو به گروه های8 نفره تقسیم کردند و آدرس حسینیه کربلا رو هم به تک تکمون دادن.و گفتن بعد از زیارت و وداع همه ساعت12 میدان امام موسی صدر باشن که به سمت کربلا راه بیفتیم..که مسیر اولیه جاده نجف به کربلا رو نشونمون بدن و بعد متفرق شیم. من و  آمنه و فاطمه(2) و راضیه و محبوبه سادات سوار تاکسی شدیم وبه سمت حرم راه افتادیم .راننده فارسی بلد بود. از جلوی  سفارت ایران رد شدیم و راننده سفارتو نشونمون داد و کلی ذوق کردیم

رسیدیم ب میدون امام موسی صدر. مسیر بسته بود.باید باقی رو پیاده می رفتیم. جلوتر رفتیم.سر از قبرستان وادی السلام دراوردیم باو جودی که مدیر کاروان قبلیمون گفته بود وادی السلام حتی روز هم خطر داره اما باز از بچه ها التماس کردم که قبل از حرم بریم وادی السلام ،مزار مرحوم قاضی و زیارت حضرت هود و صالح.آخه سری قبل هم قسمتم نشده بود.یکی موافق، یکی مخالف. مخالفا می ترسیدن  و موافقا می گفتن خود ارواح طیبه ی وادی السلام کمک می کنن. خلاصه یک حرف شدیم و دل و زدیم به دریا.... وارد قبرستان شدیم.  خلوت بود.جلوتر رفتیم.راه رو خیلی دقیق بلد نبودیم و لحظه ای سرگردان آن هم در  بزرگترین قبرستان...



از طرفی وقت کم بود باید سریع از روی قبرهای مرتفع رد می شدیم.به یه کوچه ای رسیدیم و یه پیرزن عراقی گلاب می فروخت.ازش پرسیدیم و با لاخره به  مزار هود و صالح و بعد مرحوم قاضی رسیدیم...لحظه ای ملکوتی...سر مزار عالم ربانی... همان عالم ربانی که ساعتهای طولانی  عمرش را در وادی السلام به تفکر و مکاشفه می پرداخت.

بعد هم برای وداع راهی حرم شدیم.کوله هامونو تحویل امانت دادیم وبرای وداع  با امیر المونین  وارد صحن شدیم شدیم.البته داخل حرم نه.  جمعه بود و حرم حسابی شلوغ بود.

 ساعت 12/30میدان امام موسی صدر تجمع کردیم و روی چمنها منتظر بچه های دیگه بودیم  که یه دفعه طیبه گفت بچه ها اونجارو حاج آقای پناهیان.خیلی برام جالب بود یکی از علمای برجسته ی ایرانی که یه عمر از منبرهاش مستفیض شدیم رو اونجا دیدم.

نوبت رسید به پیاده روی که تو پست بعدی خاطرات سه روز اسمونی... رو میذارم...

ادامه در پست بعدی




[ شنبه بیست و هشتم دی 1392 ] [ 23:42 ] [ روسیاه ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

Weblog Themes By : abzar20

درباره وبلاگ