نســـــیـــــم نـــــینـــــوا
 
 
 

السلام علیک یا مسلم بن عقیل...

این کار جز اولین طرح هام هست که تقدیم می کنم به سفیر کربلا....

Untitled-2.jpg

بازنشر شده در : عمارنامه

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 12:21  توسط روسیاه  | 

بسم رب الحسین

http://s5.picofile.com/file/8140497692/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B122.jpg

لطفا در قسمت نظرات ثبت نام کنید.

در صورت امکان نشر دهید.

 

این طرح در وبلاگ جمعه های انتظار نیز ذر حال برگزاری است.

 

عاشوراییان:

 دوست

قادری

نگار

فائزه

جهانی

ف.حق پناه

س. زارعیان

ف.کاوه

ط دوستار

ف. کبیری

ف.خسروی

ز.صالحپور

س. صابرعلی

ز. اسفندیاری

ف.مالکی

ن.اسدی مقدم

مهسا

ل.سعید

ف.قمری

ب.حائری زاده

ز.اولادی

م.مبلغ

ک.رمضانی

م.افتخاری

ف.باقری

م.سلطانی(زائر کربلا...)

ف.توکلی

به نیابت از شهید زنگنه

به نیابت از شهید اصغر تاج آبادی

ملیحه ستوه

م.صباحی(2 نفر)

خندقی(زائر امام رضا)

ف.عزیزی

 یاس

مجاهد

آیات

ف. یاری

میرمجدی( 3نفر)

النازسادات(7نفر)

ف.تیرگریان(2نفر)

غزل

نظری

بابایی

نسرین اصلانی

الهه اصلانی

جمعه های انتظار

بابایی

کل یوم عاشورا

شمیم شهادت

زهرا

ن.ملکی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 16:15  توسط روسیاه  | 

طرح 40 روز، 40 فرصت

  بیائید برای هم دعا کنیم...

 ثبت نام تمام شد

 

http://tarhib.persiangig.com/aa.jpg

در این طرح هر روز دعای فرج و دعای سلامتی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف(الهی عظم البلا+ اللهم کن لولیک)  را به نیت یک فرد می خوانیم و روزی که نوبت شما است، 40 نفر برایتان دعای فرج را می خوانند...

با سلام ضمن تبریک به مناسبت میلاد کریم اهل بیت به استحضار می رساند، طرح  از امروز شروع می شود:

 نکات:

1. در صورت امکان دعا بین الطلوعین خوانده شود.

2.قبل و بعد از خواندن دعا صلوات بفرستید.

3. روزی که  40 نفر برایتان دعا می خوانند، در صورت امکان صد صلوات به نیت خوشنودی قلب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف ) بفرستید.

4. چناچه روزی  به هر دلیل نتوانستید دعا را بخوانید، از فرد دیگری بخواهید تا دعا را در آن روز بخواند. که  40 بار دعا برای فرد مورد نظر خوانده شود.

شماره نام تاریخ
1 ه.قوام 93/4/22
2 آمنه 93/4/23
3  خادم معنوی امام رضاع 93/4/24
4  یا ابا صالح 93/4/25
5  ا.رضوانی 93/4/26
6  ز.ابیان 93/4/27
7  ز.قهرمانی 93/4/28
8  ن.اسدی مقدم 93/4/29
9  حوریه 93/4/30
10  ف.بحیرایی 93/4/31
11  ف.قمری 93/5/1
12  ر.سبزواری 93/5/2
13  ز.مصلح 93/5/3
14  س.زارعیان 93/5/4
15  ف.کاوه 93/5/5
16  طباطبایی 93/5/6
17  راضیه 93/5/7
18  فرشته رضازاده 93/5/8
19  میثم رشیدی مهرآبادی 93/5/9
20  م.نوروزی(ب نیابت از شهید پادسرا) 93/5/10
21  ف.ملایی 93/5/11
22  یاور امام 93/5/12
23  ساحل 93/5/13
24  ع.هاشمی 93/5/14
25  ر.خاتمی 93/5/15
26  کاشف 93/5/16
27  رفیعه 93/5/17
28  مهدی بخشعلی 93/5/18
29  ف.(به نیابت از امام زمان) 93/5/19
30  زینب 93/5/20
31  توحید 93/5/21
32  فاطمه زهرا 93/5/22
33  قائم 93/5/23
34  الهه سادات 93/5/24
35  ن. ستایشی 93/5/25
36  ن.بابایی فر 93/5/26
37  م.مبلغ 93/5/27
38   ب. علی حسینی 93/5/28
39 ف.مالکی 93/5/29
40 روسیاه 93/5/30
41  آفتاب 93/5/31

التماس دعا

   
   
 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 9:5  توسط روسیاه  | 

 ادامه سفرنامه آسمانی کربلا:

30دی92

صبح روز سوم   بعد نماز وصبحانه به پیشنهاد زیبای طیبه  زیارت عاشورای دسته جمعی زمزمه کردیم که 100 لعن و سلامشو تو راه بگیم. آخه دیگه روز سوم پیاده روی رو می خواستیم شروع کنیم و باید از فرصت استفاده می کردیم، قرار گذاشته بودیم  که غیر از ضرورت با هم صحبت نکنیم..

خانم اولادی و مریم هم به جمعمون پیوستند. به زانوی راستم فشار عجیبی اومده بود در حدی که نمی تونستم پامو خم کنم این مسئله برام خیلی ناراحت کننده  بود. چون نمی تونستم همپای بچه ها راه برم. سرعت بچه هام به خاطر من پایین اومده بود خیلی برام راه رفتن سخت شده بود برا اینکه بتونم یه قدم بردارم باید پای راستمو می کشیدم رو زمین تا قدمم کامل شه! هیچ جوره نتونستم این وضع رو تحمل کنم، درد زانورو نمی گم اینکه بچه ها به خاطر من سرعتشونو کم کرده بودن بیشتر از درد پا اذیتم می کرد چاره ای نداشتم جز جدا شدن از بچه ها..

از من اصرار از اونا انکار ولی خب این جور وقتا هیچ کس حریف من نمی شد! خلاصه با کلی اصرار  و خواهش ازشون جدا شدم برای نماز و ناهار ستون 820قرار گذاشتیم.

من و آمنه و طیبه 820 همدیگه رو دیدیم اما خبری از بچه های دیگه نشد. بعد نمازظهر  خسته و گشنه و ... افتادیم و همونجا خوابیدیم . 1 ساعتی شد. اما قرارمون 1 ساعت نبود  یعنی تو برناممون به این نتیجه رسیده بودیم که بیشتر از چهل دقیقه نخوابیم این خوابیدن ها و استراحت کردن های نیم ساعت و یا نهایت یک ساعت بین راه ها یه جوری بهمون انرژی می دادو سرحال می آوردمون انگار عین هشت ساعت کاملو استراحت کردیم! قطعا تأمین این نیرو و  انرژی نشأت گرفته از منبعی ست که شاید در اذهان نگنجد...  وگرنه آدمی مثل من که برای  یک خرید مثلا لباس یا کفش و یا هر چیز دیگه ای حداقل نیم ساعت راه میره باید تو این مدت کوتاه نیم ساعت چندین بار برای استراحت توقف کند. بعدشم که میرسه خونه تا دو روز خستگی تو تنش میمونه  چطور ممکنه کیلومتر ها در روز رو با پای پیاده نهایتاً با استراحتای بیست دقیقه نیم ساعت بگذرونه؟!؟

چیزی که خیلی برام جالب بود نوشته حک شده روی آجر های موکب بود... چه می شه کرد فامیلی ما همه جا زبانزده عام و خاصه... حتی در بیابان های کربلا...

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%20%D9%BE%204.jpg

 

اومدیم بیرون موکب قیمه نجفی توزیع می کردن...روی حصیر نشستیم...دیدم عرب ها باز به من اشاره می کنن...نمی دونم از جون منه بیچاره چی می خواستن یه بار اسممونو سوژه کردن حالا هم که پوشیه ی  روی صورتمونو که به شیوه ی عرب ها زده بودم!  گفتن عمارات؟؟؟؟ من هم با افتخار تمام گفتم لاااااا ! اهل ایرااااااااان.

تا دلتون بخواد سوزه های جالبی برای عکاسی تو اون مسیر پیدا می کردی ... و از این طریق آدم  می تونه زیبایی های زندگیشو با دوستانش به اشتراک بذاره.... وقتی آدم از سفر بر می گرده دوست داره از سفرش برا بقیه صحبت کنه حالا چه برسه سفر کربلا باشه اونم اربعین....

البته تو این عکس شیطنت کودک های عراقی جلوی سوژه رو گرفت... چه می شه کرد...

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%20%D9%BE%209.jpg

 

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%20%D9%BE%201.jpeg

 

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%20%D9%BE2%20%20.jpeg

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%20%D9%BE%206.jpg

جلوتر خانم اولادی رو دیدیم. خانم اولادی پایه ی استراحت بین راه بودن از این نظر با هم تفاهم داشتیم اما آمنه و طیبه نه! برا همین تصمیم گرفتیم من و خانم اولادی باهم بشیم و آمنه و طیبه هم باهم. و قرارمون شد ستون 950 . شارژ گوشیم تموم شده بود.گوشی آمنه رو گرفتم برای عکاسی. اصلا حواسم به این نبود برای هماهنگی و پیدا کردنشون لازمه  گوشی پیش خود آمنه باشه! 

آمنه م که به قول خودش مهربون! سریع گوشیو داد بهم 

صحنه ای  دیدم که تا چند دقیقه مات و مبهوتم کرد... بعضی وقتا  دیدن بعضی صحنه ها برا امثال من خوب بود...

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%20%D9%BE%2010.jpg

 

رسیدیم ستون 950 .خانم اولادی نشتن و من رفتم دنبال  آمنه و طیبه.از 950 تا 955 هرچی موکب بود رفتم و اسم آمنه و طیبه رو بلند صدا می زدم و لی خبری نشد... وسایل من و آمنه مشترک بود باید پیداش می کردم.40 تا صلوات نذر مرحوم قاضی کردم  بلافاصه دیدم یکی صدام می زنه! برگشتم دیدم طیبه ست! یه کم دیر رسیدیم برا همین جا نبود تو موکب دیگه  از هم جدا خوابیدیم قرارمون این شد که بدون هیچ معطلی سریع هر کی یه جایی واسه خودش پیدا کنه و  بخوابیم تا ساعت 12 شب پاشیم و  پیاده روی رو شروع کنیم.. من وسط عرب ها یه جای خیلی تنگ در حدی که نمی تونستم تکون بخورم یا احیانا لحظه ای جا به جا شم دور از جون کمی تا قسمتی همچون میت! غریبانه و مظلومانه به خواب شدیداً عمیقی فرو رفتم!

خلاصه خوابیدیم نمی دونم چی شد که از خواب پردیم سریع نگاه ساعت کردم دیدم نزدیکای یکه! از دور یه نگاه کردم ببینم آمنه و طیبه بیدار شدن یا نه دیدم خواب خوابن با نهایت خوشحالی به رو ی مبارک نیاوردم و سر بر روی بالش نهادم.. ساعتای 3بود که با صدای نگران طیبه که هراسان مدام تکرار می کرد اکرم بلند شو! خواب موندیم! دیر شد! نمی رسیم!  از خواب ناز بیدار شدم! سعی کردم چهره ام را ناراحت نشان دهم ای بابااا! مگه قرار نبود 12 راه بیوفتیم آخههههه؟!  همه خواب بودن و چراغها خاموش ... هر طور بود آماده شدیمو رفتیم بیرون همون جاها بود که کم کم سرفه های عجیب سراغم میومد و سراما خوردگی ما شروع شد..

خانم اولادی از ما جدا شدن موندیم  من و آمنه و طیبه...

عجیب بود...3 نصف شب هم  پذیرایی ها به راه بود

هر کس به یک نحوی ... هرکس در حد توانش...

بازم برای اینکه شیطون حواسمونو پرت خوردنی ها نکنه! رفتیم لاین سمت چپ... اما هیچ کس تو اون ساعت از اون مسیر تردد نمی کرد...فقط ما سه تا بودیم.مسیر  خلوت بود... اولش یه کم ترسیدیم اما واقعا انگار حس می کردی خود ارباب ناظره  و خودش محافظمونه .. وگرنه فکرش هم سخته که 3 تا خانم 3 نصفه شب بیابان های کربلا...

تو اون خلوت شب و سکوت زیبا نماز شب بود که صفای راه رو دو برابر می کرد...

البته تو اون هوای سرد قدرت این رو نداشتم که برم وضو بگیرم  همون جا تیمم کردم. خدا قبول کنه خیلی صفا داشت شروع کردیم سه تایی نماز شب خوندن.. قدم زنان.. سمت کربلااا.. سکوت محض شب.. و ذکر العفو های  وتر بود که زیبایی آن سکوت را دوچندان می کرد..

لحظات زیبا و به یاد ماندنی بود شاید وصفش برام خیلی خیلی سخت بااشه ... تو جاده هیچ کس نبود، فکر می کردی جاده مخصوص خود خودته! رو عهدی که گذاشته بودیم که فقط در صورت ضرورت با هم صحبت کنیم مونده بودیم هیچ جوره نمی خواستیم لذت اون لحظات ناب رو از دست بدیم نوا ها و مداحی های زیبا شور  عجیبی بهمون می داد:

پا برهنه ها میریم کرببلا

دیدن حسین شاه کربلا

چی میگیم تو راه ما هیئتیا

یا حسین میگیم میریم کرببلا

بر سینه زنان با ذکر حسین

ما راهی میشیم بین الحرمین

با عشق و جنون سوی نینوا

با نیابت از آقامون رضا

سوی کربلا هروله کنان

ذکر ما میشه صاحب الزمان

 همین طور که می رفتیم با صحنه ی جالبی مواجه شدیم: لعنت بر ابوسفیان ... لعنت بر  جمیع وهابی ...

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%20%D9%BE5%20.jpg

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%20%D9%BE%203.jpeg

وباز هم ذکر زیبای امان از دل زینب...

نزدیک اذان شد.هوا به شدت سرد بود.برای وضو دستام سر شده بود، برای مسح پا رمق نداشت و مجبور بودم با دست چپم دست راستم رو بگیرم و با قدرت دست چپم بود که تونستم مسح پا بکشم!

بعد نماز وصبحانه راه افتادیم ... دیگه لحظات آخرپیاده روی بود  باید خیلی سریع می رفتیم که خودمونو به کربلا می رسوندیم.

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A7%20%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7.jpg

تندتر و تندتر... دیگه کم کم جاده شلوغ شد... قدم ها به عشق ارباب تندتر می شد...

 

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%20%D9%BE%208.jpg

 

 

ولی زانوی من از شدت درد سرعتم رو پایین اورده بود.. 

دیگه فکر و ذکر همه کربلا... تقریبا ظهر باید می رسیدیم کربلا..اما هنوز اذان ظهر تو راه بودیم.

برای نماز  و استراحت رفتیم داخل موکب. خواب شدید بر ما غلبه کرده بود علی رغم میل باطنی مون کمی خوابیدیم و از موکب بیرون اومدیم و راه افتادیم...

دوباره خانم اولادی رو دیدیم... خیلی جالب بود هربار که خانم اولادی رو گم می کردیم تو مسیر دوباره سعادت دیدارشون رو پیدا می کردیم...

نزدیک کربلا مسیر شلوغ شدوه بود... انقدر شلوغ که آمنه و طیبه رو گم کردیم و من و خانم اولادی باهم بودیم. با هر قدم که جلوتر می رفتیم تب و تاب رسیدن به حرم را بیشتر حس می کردیم.

مادرم تماس گرفت با خوشحالی گفتم ما نیمساعت مونده تا برسیم حرم....اما کاش واقعا نیم ساعت بود... نمی دونم بر چه اساس تخمین زده بودن.

 

 

http://tarhib.persiangig.com/%D8%A2%20%D9%BE%207.jpg

 

نزدیک ورودی کربلا مدیر کاروان آقای ناقدی تماس گرفتن و راهنماییمون کردن.که از کدوم مسیر بریم...

تفتیشها رو گذروندیم... تا  رسیدیم به ...................... برای خواندن زیباترین لحظه ی زندگی ام  و زیباترین بخش این سه روز زندگی منتظر پست های بعدی باشید...

وصفش سخت است  اما  به زودی در حد بضاعت از لحظه ی دیدار می گویم......

پی نوشت: چند وقت پیش امام زاده حمیده خاتون باغ فیض خانمی سخنرانی می کرد و از قول آیت الله بهجت گفت: اگر دوباره راه کربلا بسته شود، تا ظهور باز نخواهد شد!!!نمی دانم اربعین امسال چه بر سرمان خواهد آمد.. برای نابودی داعشی های ملعون دعا کنیم....

ادامه دارد...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 16:34  توسط روسیاه  | 
لباس عزا بر تن  داشت... نوای  سوزناکش درفضای پاساژ قائم عج (شانزلیزه) طنین انداز شده بود... در همهمه ی دنیایی و در آن لحظه که هر کس درگیر  امور دنیوی بود، نوای روحبخش او بود که انسان را به سوی حزن و اندوه می کشاند.... مصداق سخن  امام صادق علیه السلام که می فرمایند: "خدا شيعيان ما را رحمت كند كه از زيادي طينت ما آفريده شده اند و با آب ولايت ما عجين گشته اند و در ايام حزن ما محزون و در ايام سرور ما شادمان هستند"

 

http://tarhib.persiangig.com/17062011199.jpg

http://tarhib.persiangig.com/17062011198.jpg

 شنبه 3خرداد 93-پاساژ قائم عج (شانزلیزه)

 

نا خود آگاه یاد داستان بشر حافی و امام موسی کاظم علیه السلام افتادم:

بشر حافى یکى از اشراف زادگان بود که شبانه روز به عیاشى و فسق و فجور اشتغال داشت . خانه اش مرکز عیش و نوش و رقص و غنا و فساد بود که صداى آن از بیرون شنیده مى شد. روزى از روزها که در خانه اش محفل و مجلس گناه برپا بود، کنیزش با ظرف خاکروبه ، درب منزل آمد تا آن را خالى کند که در این هنگام حضرت موسى ابن جعفر(ع ) از درب آن خانه عبور کرد و صداى ساز و رقص به گوشش رسید. از کنیز پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ کنیز جواب داد: البته که آزاد و آقا است . امام (ع ) فرمود: راست گفتى ؛ زیرا اگر بنده بود از مولاى خود مى ترسید و این چنین در معصیت گستاخ نمى شد. کنیز به داخل منزل برگشت .
بشر که بر سفره شراب نشسته بود از کنیز پرسید: چرا دیر آمدى ؟ کنیز داستان سؤ ال مرد ناشناس و جواب خودش را نقل کرد. بشر پرسید: آن مرد در نهایت چه گفت ؟ کنیز جواب داد: آخرین سخن آن مرد این بود: راست گفتى ، اگر صاحب خانه آزاد نبود (و خودش را بنده خدا مى دانست ) از مولاى خود مى ترسید و در معصیت این چنین گستاخ نبود.
سخن کوتاه حضرت موسى بن جعفر(ع ) همانند تیر بر دل او نشست و مانند جرقه آتشى قلبش را نورانى و دگرگون ساخت . سفره شراب را ترک کرد و با پاى برهنه بیرون دوید تا خود را به مرد ناشناس برساند. دوان دوان خودش ‍ را به موسى بن جعفر(ع ) رسانید و عرض کرد: آقاى من ! از خدا و از شما معذرت مى خواهم . آرى من بنده خدا بوده و هستم ، لیکن بندگى خودم را فراموش کرده بودم . بدین جهت ، چنین گستاخانه معصیت مى کردم . ولى اکنون به بندگى خود پى بردم و از اعمال گذشته ام توبه مى کنم . آیا توبه ام قبول است ؟ حضرت فرمود: آرى خدا توبه ات را قبول مى کند. از گناهان خود خارج شو و معصیت رابراى همیشه ترک کن .
آرى بشر حافى توبه کرد و در سلک عابدان و زاهدان و اولیاى خدا در آمد و به شکرانه این نعمت ، تا آخر عمر با پاى برهنه راه مى رفت .

شهادت امام موسی کاظم علیه السلام تسلیت باد

 

 باز نشر این خبر در سایت های خبری جهان نیوز، رجانیوز، فرهنگ نیوز، ندای انقلاب، تریبون مستضعفین ، دیدبان ، حرف تو، وارث و ...

 


برچسب‌ها: بشر حافی, شانزلیزه, شهادت امام کاظم, باب الحوائج, امام هفتم
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 1:0  توسط روسیاه  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا